تبليغاتX
ابرک مهر
ابری

خدايا

سپاس

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 18:33  توسط نیلوفر | 
شیح صنعان پیر عهد خویش بود

در کمالش هر چه گویم بیش بود


شیخ بود اندر حرم پنجاه سال

 با مریدی چار صد صاحب کمال


 میشدند از کعبه تا اقصای روم

طوف می کردند سر تا پای روم
 

از قضا دیدند عالی منظری

بر سر منظر نشسته دختری


 دختر ترسای روحانی صفت

در ره روح الهش صد معرفت


هر که دل در زلف ان دلدار بست

از خیال زلف او زنار بست


دختر ترسا چو برقع بر گرفت

بند بند شیخ را آذر گرفت


گر چه شیخ آنجا نظر بر پیش کرد

عشق ترسا زاده کار خویش کرد
 

شد بکل از دست و در پای اوفتاد

جای آتش بود و بر جای اوفتاد


عشق دختر کرد غارت جان او

ریخت کفر از زلف بر ایمان او


شیخ ایمان داد و ترسائی گزید

عافیت بفروخت رسوائی خرید


چون مریدانش چنین دیدند زار

جمله دانستند کافتاد است کار


سر به سر در کار او حیران شدند

سرنگون گشتند و سرگردان شدند


هر که پندش داد فرمان می نبرد

زآنکه دردش هیچ درمان می نبرد


عاشق آشفته فرمان کی برد

درد درمان سوز درمان چون برد


یکدمش نی خواب بود و نی قرار

مي طپيد از عشق و مي ناليد زار


 جمله یاران بدل داری او

 جمع گشتن ان شب از زاری او


همنشینی گفتش ای شیخ کبار

خیز و این وسواس را غسلی برآر


شیخ گفتا امشب از خون جگر

کرده ام صد بار غسل ای بی خبر


آن دگر گفتا که تسبیحت کجاست

کی شود کار تو بی تسبیح راست


گفت آنرا من بیفکندم زدست

 تا توانم بر میان زنار بست


آن دگر گفتا که ای پیر کهن

 گر خطائی رفت زودی توبه کن


گفت کردم توبه از ناموس و حال

تا رهم از شیخی و از قیل و قال


آن دگر گفتش که ای دانای راز

خیز خود را جمع گردان درنماز


گفت کو محراب روی ان نگار

تا نباشد جز نمازم هیچکار


آن دگر گفتش که ای شیخ کهن

خیز و در خلوت خدا را سجده کن


گفت اگر بت روی من انجاستی

سجده پیش روی او زیباستی


آن دگر گفتا پشیمانیت نیست

 یک نفس درد مسلمانیت نیست


گفت کس نبود پشیمان بیش ازین

تا چرا عاشق نگشتم پیش از این


چون سخن در وی نیامد کارگر

تن زدند اخر بد آن تیمار در


گفت دختر گر تو هستی مرد کار

چار کارت کرد باید اختیار


سجده کن پیش بت و قران بسوز

خمر نوش و دیده از ایمان بدوز


شیخ را بردند تا دیر مغان

آمدند انجا مریدان در فغان


جام می بستد ز دست یار خویش

نوش کرده دل برید از کار خویش


چون به یک جا شد شراب و عشق یار

عشق آن ماهش یکی شد صد هزار


در نهاد هر کسی صد خوک هست

خوک باید گشت یا زنار بست


 تو چنان ظن می بری ای هیچکس

کاین خطر ان پیر را افتاد و بس


 در درون هر کسی هست این خطر

سر برون آر و چو آید در سفر


تو ز خوک خویش اگر آگه نه ای

سخت معذوری که مرد ره نه ای


گر قدم در ره نهی ای مرد کار

هم بت و هم خوک بینی صد هزار


 خوک کش بت سوز در صحرای عشق

ور نه همچون شیخ شو رسوای عشق
 
 خودم دلم خواست این شعر زیبا رو  دوباره بخونم و چند باره بهش فکر کنم چو به سختی تو آرشیو یافتمش گفتم برای دومین بار  تو ابرک مهر بیارم و برای چندمین بار از شیخ عطار و شیخ مجتبی! که منو با این طرز تفکر آشنا کرد وزحمت تایپ و استخارج به عهده ایشونه  تشکر  کنم. بر گرفته از وبلاگ دختر ترسا:http://nilooz1983.blogfa.com/
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 20:0  توسط نیلوفر | 

رمضان

         نازنينم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 22:56  توسط نیلوفر | 
گویند

        که در خانه دل هست چراغی...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 21:53  توسط نیلوفر | 
گویند

        که در خانه دل هست چراغی...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 21:53  توسط نیلوفر | 
گویند

          که در خانه دل هست چراغی...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 21:50  توسط نیلوفر | 
گویند

          که در خانه دل هست چراغی...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 21:42  توسط نیلوفر | 
 

شيخ ترسايم خوانده زان سبب كه زنارم نديده،

 

 شايد شيخ شامگه من شيوه ي شيخي را از ياد برده!

 

 

ز چه روي ترسانيم از ترسائي

 

من همويم كه تو خود خوب مي داني!

 

 

يا رب اي كه از سر لطف

 

گبر و ترسا وظيفه خور داري

 

 

توبه ي گبر نزد شيخ شوخ است

 

خود مرنجان اين دو جان روحاني!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 17:25  توسط نیلوفر |