تبليغاتX
ابرک مهر
ابری
و خدا خواند بشر را

                             که سفر آغاز شد.

دوستان خوبم آخر هفته ی خوبی داشته باشین. انشاا.. زودی برمی گردم. قول سفرنامه و یه عکس قشنگو برا سوغات میدم(زحمت می کشم!).

 پیروز باشین

 فعلا"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 16:4  توسط نیلوفر | 

 

- بخوان!

 

محمد، در هراسي وهم آلود به اطراف نگريست.

 

صدا دوباره گفت:

 

- بخوان!

 

اين بار محمد با بيم و ترديد گفت:

 

- من خواندن نمي دانم.

 

صدا پاسخ داد:

 

- بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد،...

 

                                                                                   

                        (ص129، داستان پيامبران،نوشته ي علي موسوي گرمارودي)

 

 

 

 

و صدا خواند او را،                                       

 و او خواند بشر را ،

 و بشر خواهد خواند خدا را...

 

                                         

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 1:26  توسط نیلوفر | 

 

و...

 

 

              اين مائيم كه بازيگر سريال زندگييمان هستيم

 

 

 

                      و...

 

 

       
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 0:30  توسط نیلوفر | 

شیح صنعان پیر عهد خویش بود

در کمالش هر چه گویم بیش بود



شیخ بود اندر حرم پنجاه سال 


 با مریدی چار صد صاحب کمال



 میشدند از کعبه تا اقصای روم

طوف می کردند سر تا پای روم



از قضا دیدند عالی منظری

بر سر منظر نشسته دختری



 دختر ترسای روحانی صفت

در ره روح الهش صد معرفت



هر که دل در زلف ان دلدار بست

از خیال زلف او زنار بست



دختر ترسا چو برقع بر گرفت

بند بند شیخ را آذر گرفت



گر چه شیخ آنجا نظر بر پیش کرد

عشق ترسا زاده کار خویش کرد



شد بکل از دست و در پای اوفتاد

جای آتش بود و بر جای اوفتاد



عشق دختر کرد غارت جان او

ریخت کفر از زلف بر ایمان او



شیخ ایمان داد و ترسائی گزید

عافیت بفروخت رسوائی خرید



چون مریدانش چنین دیدند زار

جمله دانستند کافتاد است کار



سر به سر در کار او حیران شدند

سرنگون گشتند و سرگردان شدند



هر که پندش داد فرمان می نبرد

زآنکه دردش هیچ درمان می نبرد



عاشق آشفته فرمان کی برد

درد درمان سوز درمان چون برد



یکدمش نی خواب بود و نی قرار

مي طپيد از عشق و مي ناليد زار



 جمله یاران بدل داری او

 جمع گشتن ان شب از زاری او



همنشینی گفتش ای شیخ کبار

خیز و این وسواس را غسلی برآر



شیخ گفتا امشب از خون جگر

کرده ام صد بار غسل ای بی خبر



آن دگر گفتا که تسبیحت کجاست

کی شود کار تو بی تسبیح راست



گفت آنرا من بیفکندم زدست

 تا توانم بر میان زنار بست



آن دگر گفتا که ای پیر کهن

 گر خطائی رفت زودی توبه کن



گفت کردم توبه از ناموس و حال

تا رهم از شیخی و از قیل و قال



آن دگر گفتش که ای دانای راز

خیز خود را جمع گردان درنماز



گفت کو محراب روی ان نگار

تا نباشد جز نمازم هیچکار



آن دگر گفتش که ای شیخ کهن

خیز و در خلوت خدا را سجده کن



گفت اگر بت روی من انجاستی

سجده پیش روی او زیباستی



آن دگر گفتا پشیمانیت نیست

 یک نفس درد مسلمانیت نیست



گفت کس نبود پشیمان بیش ازین

تا چرا عاشق نگشتم پیش از این



چون سخن در وی نیامد کارگر

تن زدند اخر بد آن تیمار در



گفت دختر گر تو هستی مرد کار

چار کارت کرد باید اختیار



سجده کن پیش بت و قران بسوز

خمر نوش و دیده از ایمان بدوز



شیخ را بردند تا دیر مغان

آمدند انجا مریدان در فغان



جام می بستد ز دست یار خویش

نوش کرده دل برید از کار خویش



چون به یک جا شد شراب و عشق یار

عشق آن ماهش یکی شد صد هزار



در نهاد هر کسی صد خوک هست

خوک باید گشت یا زنار بست



 تو چنان ظن می بری ای هیچکس

کاین خطر ان پیر را افتاد و بس



 در درون هر کسی هست این خطر

سر برون آر و چو آید در سفر



تو ز خوک خویش اگر آگه نه ای

سخت معذوری که مرد ره نه ای



گر قدم در ره نهی ای مرد کار

هم بت و هم خوک بینی صد هزار



 خوک کش بت سوز در صحرای عشق

ور نه همچون شیخ شو رسوای عشق

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 22:11  توسط نیلوفر | 

 

اون چيزي كه جنگ و منفور مي كنه فقط مرگ آدما نيست ، بلكه مرگ انسانيت آدماست!

 

 

خدايا جنگ افروزي آدما رو پايان بده. "آمين"

 

 

                                           

                            

  

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 0:28  توسط نیلوفر | 

 

شايد من با بمب اتم كشته بشم يا نه، اما بالاخره مي ميرم و براي زماني كه باشم يا

 

 نباشم يه آرزو دارم. اونم اينه كه آدما هيچ وقت از چاقوي تيز جراحي شون جز

 

 براي عمل بيمارا استفاده نكنن!

 

                             

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 0:22  توسط نیلوفر | 

 

قسمتهايي از كتاب داير                 

(از كتاب الي جون برگزيدم)

 

 

- نقطه نظرهاي شما چه اهميتي دارد؟ عمل شماست كه مي تواند تغييرات شگرفي را در جهان به وجود آورد.

 

 

- بزرگترين جلوه ي جهل و ناداني انسان، نپذيرفتن دانش ديگران درباره ي چيزي است كه خود اطلاعي از

 

 آن ندارد.

 

 

- مردم به همان اندازه خوشبخت هستند كه خوشبختي را در ذهن خود بيافرينند و تصميم به نيك بختي را در

 

 ذهن بپرورانند.

 

آبراهم لينكلن

 

 

- آنان كه به قضاوت در مورد ديگران مي نشينند، از اين حقيقت غافل اند كه با صرف نيروي خور در اين

 

 زمينه، خويشتن را از آرامش و صفاي باطن محروم مي كنند.

 

 

- در پس هر عملي انديشه اي نهفته است.

 

 

- با هيچ چيز ضديت نداشته باشيد. سعي كنيد منظور خود و آنچه را مي خواهيد يا نمي خواهيد به نحوي

 

 مثبت بيان كنيد نه به شيوه ي منفي.

 

 

- اگر دو عبارت خسته ام و حالم خوب نيست را از زندگي خود پاك كنيد،نيمي از بي حالي و بيماري

 

 خود را درمان كرده ايد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 19:38  توسط نیلوفر |